قهرمان من : عاشق پابرهنه

شهیدعدنان سابوته شیرمرد ایل شوهان  به حر جبهه های ایلام معروف است، دلیری که به گفته خودش برای جبران غفلتهای گذشته اش پابرهنه در دشت غیرت و مردانگی قدم زد و تاولهای خونینش نشان از داغی بود که در سینه داشت .
شهید عدنان سابوته در کنار فرمانده بسیج عشایر مهران/شهید عدنان نفر نشسته از راست

من گذشته ی خوبی نداشتم و بخشی از زندگیم را در غفلت به سر بردم ، اکنون که خداوند به من عنایت نمود و توبه کردم با خدای خویش عهد بسته ام که تا زنده ام در این نبرد با پای برهنه بجنگم پس داستان زندگیم را بعد از شهادتم برای دیگران بازگو کنید.

قهرمان من سردار سلیمانی

يكي از مقامات بلندپايه ارتش امريكا عاجزانه مي‌گويد: «من اگر او را ببينم، خيلي ساده از او خواهم پرسيد كه از ما چه مي‌خواهد؟!»

هر قدر كه داخل ايران، او را كم مي‌شناسند، خارج از اين مرزهاي جغرافيايي، قصه‌هاي حيرت‌آوري از او بر سر زبان‌هاست كه با آميخته‌اي از راست و دروغ، شبحي ترسناك و هول انگيز از او ارائه مي‌دهد كه گويي همه منافع امريكايي‌ها را در خاورميانه به خطر انداخته است و جالب آنكه هر قدر آنها او را ترسناك‌تر و هول‌انگيزتر معرفي مي‌كنند، اينجا داخل ايران اسلامي، آنها كه او را مي‌شناسند، از حجب و تواضع و آرامش او مي‌گويند، مردي كه برخلاف آنچه امريكايي‌ها مي‌گويند، مرموز نيست .

بارها و بارها تحريمش مي‌كنند، به او اتهام دخالت در امور ساير كشورها را مي‌زنند، او را فردي بسيار قدرتمند در عرصه سياست خارجي جمهوري اسلامي در خاورميانه توصيف مي‌كنند، او را متهم پرونده ترور رفيق حريري مي‌دانند و سرانجام آنكه، آنها در كنگره امريكا، صريحاً و رسماً پيشنهاد ترور او را مي‌دهند! شايد تعجبي هم نباشد، آخر آنها از مبارزه با قاسم سليماني و نيروهايش ناتوان شده‌اند، به همين سادگي!

روزنامه انگليسي گاردين در مورد قاسم سليماني مي‌نويسد: «حتي كساني كه سليماني را دوست ندارند، او را فردي با هوش مي‌دانند. بسياري از مقامات امريكا كه اين چند ساله را صرف متوقف كردن كار افراد وفادار به سليماني كرده‌اند، مي‌گويند مايل هستند او را ببينند و معتقدند كه مبهوت كارهاي او شده‌اند.»

ما اما به قصه‌هاي هاليوودي عادت نداريم، آرمان ما حقيقت اتفاقي است كه روز دهم محرم سال ۶۱ هجري در صحراي كربلا روي داده است. اين است كه مي‌گوييم كسي از آن جماعت امريكايي اگر توان ترور حاج قاسم سليماني را داشت، درنگ نمي‌كرد. اين است كه در برابر پيشنهاد ترور او مي‌گوييم: بسم الله اگر حريف مايي!

وي در ژانويه سال ۲۰۰۵، زماني به عراق آمد كه عراقي‌ها براي نخستين بار پس از سقوط صدام حسين، به پاي صندوق‌هاي رأي مي‌رفتند. در حالي كه امريكا حمايت شديدي از نخست‌وزير شدن اياد علاوي مي‌كرد، سليماني فعاليت خود را در حمايت از شيعيان طرفدار ايران آغازكرد و به شدت به راهنمايي آنان براي پيروزي در انتخابات پرداخت. پس از انتخابات، بوش انگشت‌هاي رنگي مردم عراق را پيروزي بزرگي براي دمكراسي دانست، اما علاوي و متحدانش شكست خوردند.»

جنگ كه شد، قاسم سليماني جوان بنايي بود در كرمان؛ متولد اسفند ۱۳۳۶. سرش هم گرم كار خودش. جنگ كه شد، بنايي را همان جا رها كرد و راهي جبهه شد. كمي بعدتر، اين جوان بسيجي فرمانده بسيجي‌هاي هم‌ولايتي‌اش شد و بعد‌تر لشكري از همين بسيجي‌هاي آفتاب سوخته كوير تشكيل داد كه شد لشكر ۴۱ ثارالله.

جنگ كه تمام شد، امنيت آن خطه كويري را كه مستعد جولان اشرار بود به او سپردند و هنوز هم، هر قدر او، ميان مردم كشورش ناشناخته باشد، مردم سيستان و بلوچستان و كرمان خوب مي‌دانند كه در آن سال‌هاي فرماندهي او، امن‌ترين دوران را گذرانده‌اند.

سال ۱۳۷۹، حضرت آيت‌الله خامنه‌اي، فرماندهي كل قوا، او را به تهران فراخواند و مسئوليت سپاه قدس را به او سپرد. مسئوليتي كه قاسم سليماني را به كابوسي در ذهن امريكايي‌ها بدل ساخت. كابوسي كه اگر دستشان برسد، خيلي زود، همچون عماد مغنيه ترورش خواهند كرد!

قهرمان من : شیر در زنجیر

 سخنرانی سردار قاسمی بیاد حاج احمد متوسلیان

اگر يك مؤسسه روياني كه تكثير و توليد مثل به مثل مي‌كند، مي‌توانست از يك چنين موجودي يكي ديگر درست كند، به ضرس قاطع عرض مي‌كنم مي‌توانست اوضاع و احوال تاريخ را عوض كند. همانطور كه با قاطعيت عرض مي‌كنم، اين ملت و نظام دو عمليات بزرگ فتح المبين و بيت‌المقدس را مرهون اين مرد بزرگ است. البته نه تنها اين دو عمليات بلكه امروزه يك جريان تاريخي كه در خاورميانه به نام "حزب‌الله" از آن ياد مي‌كنيم و همچنين جريان‌هاي متصل به آن را باز هم مرهون اين بزرگوار و البته موسوي، رستگار و اخوان ماست.

 احمد سه دوره زندگي دارد؛ قبل از انقلاب كه جريان‌های شيرين و زيبايي دارد. در دوران انقلاب كه يك دوره دو ساله دارد كه مقطعي چند ماهه از آن در كردستان بود و بعد از آن به فاصله سه ماه فتح‌المبين را علمداري كرده است.

 حضرت آقا يك ماه پيش در بازديد از دانشگاه امام حسين‌عليه‌السلام –علي‌رغم اينكه اين روزها دعوا بر سر فاتح خرمشهر وجود دارد- فرمودند (نقل به مضمون): خيلي‌ها در آزادسازي خرمشهر نقش داشتند درست است، اما پيوسته شير در زنجير، فرمانده جاويدالاثر ما حاج احمد متوسليان نقش به‌سزايي در اين قضيه داشت كه جاي او خالي است.

 بعد از اين، دو عمليات بزرگ اتفاقي افتاد. همزمان اسرائيلي‌ها هجمه كردند؛ در سال 1982 ميلادي مصادف با 1361 شمسي جنوب لبنان را اشغال كردند. درشرايطي كه هنوز زمين‌تان در اشغال است، نظام تصميم مي‌گيرد گروهي را عازم آنجا كند. البته بعد از آن حرف و حديث‌هايي پيش آمد كه سرخود اين كار را كردند. اين ارتشي‌ها كه آمدند، نمي توانند بدون اجازه سيستم فرماندهي كل قوا آب بخورند. نمي‌شود كه بگوييم امام از اين جريان آگاه نبوده است. اينها رفتند و بعد امام اين جمله معروف را كه راه قدس از كربلا مي‌گذرد، ايراد فرمودند.

 احمد جان ترس ما از اين است اگر تو بودي، ادامه نبرد را پيوسته در شعار و گوش ما زمزمه مي‌كردي. همان شعار حضرت روح الله را كه فرمود: "الاسرائيل! هو غدة السرطانية و يجد ان تزول" همان طور كه در روزهاي آخر هم مي‌گفتي: آهاي بچه‌ها! مدام كه قدس ما در اختيار يهود، مكه و مدينه در اختيار منافقين و كربلا و نجف در اختيار كفار است، نبرد ادامه دارد.

 احمد جان امروز همه مي خواهند از آقا خرج كنند، آقا هم برايشان طراحي كند، هم عمليات. آقا خودش بيايد داخل خط و مثل يك بسيجي بجنگد. مثل همين موردي كه در اين هشت ماه فتنه شد.

احمد جان اگر بودي امروز جبهه در اروپا و خاورميانه بود، نه در خانه خودمان!

 آن سفر كرده كه صد قافله دل در ره اوست/ هر كجا هست خدايا به سلامت دارش/ اللهم فك كل اسير

 

قهرمان من مهدی باکری

وصیت نامه شهید مهدی باکری               

یا الله،‌یا محمد،یا علی،‌یا فاطمة زهرا،‌یا حسن،یا حسین،‌یا مهدی (عج) و تو ای روح الله و شما ای پیروان صادق شهیدان.

خدایا چگونه وصیت نامه بنویسم در حالی كه سراپا گناه و معصیت و نافرمانی ام. گرچه از رحمت و بخشش تو ناامید نیستم ولی ترسم از این است كه نیامرزیده از دنیا بروم. می ترسم رفتنم خالص نباشد و پذیرفته درگاهت نشوم. یا رب العفو، خدایا نمیرم در حالی كه از ما راضی نباشی. ای وای كه سیه روز خواهم بود.خدایا چقدر دوست داشتنی و پرستیدنی هستی! هیهات كه نفهمیدم. یا ابا عبدالله شفاعت! آه چقدر لذت بخش است انسان آماده باشد برای دیدار ربّش ، و چه كنم كه تهیدستم،خدایا تو قبولم كن.

سلام بر روح خدا، نجات دهنده ما از عصر حاضر، عصر ظلم وستم، عصر كفر و الحاد،‌عصر مظلومیت اسلام وپیروان واقعی اش. عزیزانم شبانه روز باید شكرگزار خدا باشیم كه سرباز راستین صادق این نعمت شویم و باید خطر وسوسه های درونی ودنیا فریبی را شناخته و بر حذر باشیم كه صدق نیت وخلوص در عمل ،تنها چاره ساز است.

ای عاشقان اباعبدالله بایستی شهادت را در آغوش گرفت،گونه ها بایستی از شوقش سرخ شود و ضربان قلب تندتر بزند. بایستی محتوای فرامین امام را درك و عمل نمائیم تا بلكه قدری از تكلیف خود را در شكر گزاری بجا آورده باشیم.

وصیت به مادرم وخواهران و برادرانم و اهل فامیل بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست،همیشه بیاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل كنید،‌پشتیبان و از ته قلب مقلد امام باشید،‌اهمیّت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله و شهدا بدهید كه راه سعادت و توشه آخرت است. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید وفرزندان خود را نیز همانگونه تربیت كنید تا سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح وارث حضرت ابولفضل برای اسلام ببار آیند. از همه كسانی كه از من رنجیده اند و حقی بر گردن من دارند طلب بخشش دارم و امید دارم خداوند مرا با گناهان بسیار بیامرزد.

                   خدایا مرا پاكیزه بپذیر   مهدی باكری

قهرمان من

وقتی نیروهای صدام حسین به خانه فرنگیس حیدرپور یورش می‌برند او هنوز جوان بوده و چین و چروک میانسالی بر چهره‌ نداشته است. در سفری به کرمانشاه تندیس او که تبر به دست دارد توجه مهدی منعم تصویربردار و عکاس دوران جنگ را جلب می کند و سراغ محل زندگی‌اش را می‌گیرد...
نوشته‌ مهدی منعم را بخوانید:

یک : برادرش در جبهه تاجیک نزدیک قصر شیرین و 8 تن دیگر از اقوامش در یک جیپ شهباز به شهادت رسیده‌اند. مراسم خاکسپاری تا هشت شب طول می‌کشد.فرنگیس به همراه پدر پیرش به خانه برمی‌گردد. عراقی‌ها وارد روستای " اوازین" شده اند. او متوجه صحبت‌های دو نفر که به عربی حرف می زنند می شود.تنها وسیله دفاعی خانه ٬ یک تبر است.
زن جوان با تبر به عراقی‌ها حمله می کند٬ یک نفر را در جا می کشد.نفر دوم را زخمی می کند و با همه تجهیزاتش به اسارت می‌گیرد.

Photo: Mehdi Monem عکس: مهدی منعمدو- تندیسی از یک زن تبر بدست درکرمانشاه نظرم را جلب می کند.به اتفاق علی قهرمانی جانباز٧٠ ٪ ودوستی دیگر راهی روستای ِ صاحب ِ تندیس " فرنگیس حیدر پور" می شویم. سراغ خانه‌اش را می‌گیریم. با خوشرویی که صفت مردم خوب ِ کرد است ما را می‌پذیرد.

دیوار٬ مزین به لوح‌های افتخار است! چندتایی عکس می‌گیرم و به درد دل‌هایش گوش می کنم .
با مرگ شوهر٬ تامین مخارج زندگی خانواده پنج نفره بر عهده اوست که حالا دیگر جوان نیست و 45 سال سن دارد.
بنیاد شهید ماهی سی هزار تومان به او می دهد! پسر جوانش بیکار است . شرایط دشوار زندگی ودرآمد نا کافی حتی منجر به قطع تلفن خانه به ‌دلیل بدهی به مخابرات شده است . او سخت از شرایط زندگی خود گله مند است.

اشاره‌ای به لوح‌های بر دیوار می کند و می گوید این قاب‌ها چه مشکلی اززندگی من حل می‌کند؟ به او می گویم در شهر کرمانشاه مجسمه ای از تو درست کرده اند و مردم در کنارش عکس یادگاری می گیرند. می‌خندد و به شوخی می‌گوید کاش پو ل درست کردن آن مجسمه را می‌دادند تا گرفتاری‌های زندگی ام را برطرف کنم !

آستین پسر کوچکش را بالا میزند و خراش بسیار بزرگی را نشان میدهد که حکایت از بیماری داخلی آن پسر دارد. با جشمانی اشک آلود به گوشه حیاط خانه میرود و دستی بر یکی از سه گوساله ای که آنجا بسته می‌کشد. می گوید این سه گوساله تنها منبع کسب درآمد برای گذران زندگی منند. البته ماهی سی هزار تومان هم بنیاد شهید می‌دهد.

فرنگیس علاوه بر کلامش با نگاه آبرومندانه اما یاری خواهانه اش امید داشت که بتوانیم کاری برایش بکنیم .
به قصد شهر از خانه اش خارج می‌شویم . تا کیلومترها دورتر برق نگاه امیدوارانه او راتجسم می‌کنم. در شهر بار دیگر از کنار تندیس فرنگیس عبور می‌کنیم . با خود می گویم ای کاش می‌شد از مقابل سختی ها و مشقت‌های این زن نمونه و تاریخ ساز به راحتی عبور نکنیم !؟

قهرمان من محسن

 

فاتح بازی دراز

ساكش را بست، و مقابل در ايستاد نگاهي به قامتش انداختم دلم لرزيد نمي‌خواستم بار ديگر از او جدا شوم، گفتم:«محسن جان! تو دوباره از خطر نجات يافتي من خيلي دلم شور مي‌زند اين دفعه ديگر نرو.با اين وضعيت که نمي‌تواني کربلا را آزاد کني، محسن آرام پاسخ داد:«مادرجان! ناراحت نباش، هيچ اتفاقي نخواهد افتاد. مادر ما کربلا را براي خودمان نمي‌خواهيم،‌کربلا را براي سالهاي بعد مي‌خواهيم. همسر برادرش جلو آمد، او هم نگران بود. با ناراحتي گفت: «آقا محسن مادرت راضي نيست نرو! باپدرش صحبت كردم بلكه او را راضي نمائيم، اين بار به جبهه نرود. هر دو مصرانه گفتيم. تو به علت جراحتت خيلي ناتوان شده‌اي، پوتين‌ها را پايش كرد، نگاهش را از من دزديد و گفت: «مادر هر دستوري بدهي انجام مي‌دهم اما از من نخواه كه بمانم، من عهد كرده‌ام كه تا آخرين لحظه باشم.»
فايده‌اي نداشت بايد مي‌رفت دلش جاي ديگري بود. بغضي در سينه داشت كه اينجا نمي‌شكست. با بغض و گريه گفتم :«برو مادر! خدا نگهدار...»

وصيت نامه شهید محسن وزوایی

اي امت شهيد‌پرور ايران امروز در شرايطي هستيم كه لحظه‌اي غفلت خيانت به اسلام و قرآن است. بايد با هم براي خدا تا آنجا كه جان در توان داريم كوشش كنيم. امروز تمامي مزدوران و طاغوتيان به مقابله با انقلاب عزيزاسلامي پرداخته‌اند،‌ و در رأس آن به تعبير امام، شيطان بزرگ آمريكا و در دنبال او تمامي وابستگان ديگرش. پس از خدا غافل نشويد كه پشيماني سودي ندارد، اين منافقان از خدا بي‌خبر بايد بدانند كه ملت آنها را شناخته است. شما نامردان تاريخ هستيد كه روي تمامي جباران تاريخ را از يزيد گرفته‌ تا هيتلر سفيد كرده‌ايد. ...شما امت مسلمان ايران در تاريخ جهان نمونه هستيد. شما فرزنداني تربيت نموده‌ايد كه شهادت را بالاترين سعادت خود مي‌دانند و فقط روي پشتوانه الهي حساب مي‌كنند و شكست در راه چنين حركتي مفهومي ندارد،‌ خدا را شكر مي‌كنم كه نعمت زجر كشيدن در راهش را نصيبم نمود. خدا را شكرمي‌كنم كه نعمت شركت در عمليات به منظور روشن‌كردن سرزمين‌هاي سرد و بي‌روح گشته از وجود صداميان به نور خدايي نصيبم شد و از خدا مي‌خواهم كه شهادت در راهش را نصيبم گرداند و آنگاه كه به مشيت الهي از اين دنياي فاني رفتم در زمره شهدا به حساب آيم و از خدا مي خواهم كه مرا به حال خود وا نگذارد كه بنده‌اي حقير و زبون هستم و به درگاه كسي غير از تو نمي‌توانم روي بياورم.اگر نتوانستيد جنازه‌ام را به عقبه بياوريد آن را به روي مينهاي دشمن بگذاريد تا اقلاً جنازه من کمکي به حاکميت اسلام کرده باشد. ‌انشا‌الله.
اللهم الرزقنا توفيق الشهادة في سبيلك...

26/12/1360
ساعت11شب
دزفول

 

قهرمان من سیدمحمد

هفتم مهر ماه سالروز شهادت سیدمحمد جهان‌آرا فرمانده حماسه‌‌آفرین سپاه خرمشهر در نخستین روزهای دفاع مقدس است.

اگر چه نام جهان آرا با خرمشهر گره خورده اما او بی تردید از حماسه‌سازان شکست حصر آبادان به فرمان ولی فقیه زمان در سال ۶۰ بود.


سیدمحمد جهان‌آرا متولد ۹ شهریور ۱۳۳۳ خرمشهر بود که در سال ۴۸ متاثر از نهضت حضرت روح‌الله، همراه عده‌ای از دوستانش وارد مبارزه با رژیم پهلوی شد و گروه الله‌اکبر را راه‌اندازی کرد.

او در اواخر سال ۱۳۴۹ همراه برادرش به عضویت گروه مخفی حزب‌الله خرمشهر درآمد و در راه مبارزه با رژیم شاه، دو سال و نیم زندگی مخفی را تجربه کرد.

شهید جهان‌آرا پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۵۷ با جمعی از دوستانش گروهی به نام کانون فرهنگی نظامی انقلابیون خرمشهر تشکیل داد و در سال ۵۸ عهده‌دار فرماندهی سپاه این شهر شد و همزمان جهاد سازندگی این منطقه را تاسیس کرد.

وی در جریان دفاع از خرمشهر در برابر تجاوز ارتش صدام که به خونین شهر تغییر نام داده بود، رشادت‌های زیادی از خود نشان داد اما در نهایت خیانت بنی‌صدر موجب سقوط شهر شد.

پس از عزل بنی‌صدر از فرماندهی کل قوا مرحله جدیدی از جنگ آغاز شد و نخستین گام شکست حصر آبادان در مهر ماه ۱۳۶۰ بود که پس از آن محمد جهان‌آرا و تعدادی دیگری از فرماندهان راهی تهران شدند تا گزارشی در خصوص این پیروزی تقدیم امام کنند اما در میانه راه، بر اثر سقوط هواپیمای C.۱۳۰ نیروی هوایی ارتش به شهادت رسیدند.

سیدهدایت جهان‌آرا پدر شهیدان سیدمحمدعلی، سیدعلی و سیدمحسن جهان‌آرا به مناسبت سالروز شهادت فرمانده سپاه خرمشهر در گفت‌وگو با خبرنگار سیاسی فارس به ذکر خاطراتی از فرزندش پرداخت:

"محمد در دوران نوجوانی و قبل از انقلاب، بچه‌های خرمشهر را جمع کرد و گروهی به نام حزب‌الله تشکیل داد و با خون خودشان تعهد دادند که تا جان دارند با رژیم شاه مبارزه کنند اما بعد از چند وقت ساواک آنها را گرفت و جهان‌آرا ۶ ماه در اهواز زندانی شد.

محمد بعد از آزادی آمد خرمشهر و درسش تمام شد و با گرفتن دیپلم، در دانشگاه تبریز قبول شد و یک سال در آنجا درس خواند ولی چون تحت نظر ساواک بود و ساواک او را احضار کرد، زندگی مخفی را آغاز کرد که تا پیروزی انقلاب ادامه داشت."

"محمد بچه بسیار زیرک، دانا و فهمیده‌ای بود ولی بالاخره بچه‌ها در دوران نوجوانی و جوانی شور و نشاط دارند و به قول ما بازیگوشی می‌کنند؛ سیدعلی و سیدمحمد برای خودشان گروه تشکیل داده بود و سید محسن ما هم برای خودش حزب داشت.

یک‌بار محسن و محمد با همدیگر سر اینکه در منزل جلسه تشکیل دهند بحث کردند و با هم دعوایشان شد، من مریض بودم و بلند شدم به هر دو گفتم بروید بیرون جلسه بگذارید و دعوا کنید؛ خلاصه اینها را از خانه بیرون کردم و آنها هم تا صبح پشت در نشسته بودند!"

"یادی هم از رحمات و حمایت‌های مادر شهیدان جهان‌آرا کنم؛ بچه‌های ما در دوران مبارزه با شاه جلسات مخفی زیادی داشتند و این جلسات را در همه شهرها برگزار می‌کردند؛ وقتی می‌آمدند خرمشهر، حاجیه خانم از آنها پذیرایی و برایشان خوراک درست می‌کرد و حتی چند بار برای آنکه گیر ساواک نیفتند، مثل نگهبانان تا نیمه‌های شب دم در خانه می‌ایستاد.

ساواک واقعا انقلابی‌ها را اذیت می‌کرد؛ یک شب من تهران بودم و محمد هم در دوران زندگی مخفی در خرمشهر نبود. ساواک آمد دم در و قصد داشت خانه ما را بازرسی کند اما حاجیه خانم به آنها گفته بود ما مرد در خانه نداریم و فقط من با دخترانم هستیم و با شجاعت مقابل آنها ایستاد و اجازه نداد وارد خانه شوند".

"محمدعلی ۲۷ سال داشت که توانست با کمک رفقایش در خرمشهر، ۴۵ روزجلوی ۴۰۰ لشگر عراق بایستد و واقعا سه هزار نفر بیشتر نبودند که توانستند سرنوشت جنگ را عوض کنند و با کار خودشان دنیا را حیران کردند."

"محمد پاسداری به نام رودباری داشت که به او نامه می‌داد که برود از اهواز سلاح بیاورد اما اگر محمد در نامه می‌نوشت ۱۰۰ تا از فلان اسلحه بدهید، رودباری تعداد را بالا می‌برد و می‌نوشت ۳۰۰ تا اسلحه بدهید.

وقتی رودباری از اهواز برمی‌گشت، محمد از او سؤال می‌کرد چطوری شد به جای ۱۰۰ تا ۳۰۰ تا سلاح آوردی و او هم جواب می‌داد من نامه را تغییر دادم؛ چون وقتی نیرو نداریم لااقل سلاح داشته باشیم و اینها این طوری و بدون آنکه بنی صدر کمک کند، جلوی عراق را گرفتند."

"وقتی مهمات می‌بردند اهواز، آنجا تعدادی از پاسداران مهمات را خالی می‌کردند. جهان‌آرا نمی‌‌‌گفت من فرمانده هستم و او هم با آنها مهمات خالی می‌کرد.

کم‌کم بچه‌ها خسته می‌شدند و یک گوشه می‌نشستند ولی محمد خسته نمی‌شد. از او می‌پرسدند تو چرا خسته نمی‌شوی؟ مگر بدن تو از آهن است اما محمد می‌گفت شما استراحت کنید و به این مسائل کار نداشته باشید.

وقتی خیلی اصرار کردند راز این مطلب را بدانند، محمد گفت وقتی که من در دوران مبارزه با رژیم شاه مخفیانه زندگی می‌کردم، برای درآوردن خرجی در کوره‌پزخانه‌‌های تهران با زبان روزه آجر بار می‌زدم و مقاومتی که بدن من دارد، به خاطر اینست."

"در دوران جنگ، نیروهای نظامی شب‌ها نگهبانی می‌دادند. یک شب نوبت محمد بود؛ رفتند او را صدا کنند دیدند سرما خورده و به شدت تب و لرز دارد. گفتند اگه اجازه می‌دهید کسی دیگر برود جای شما نگهبانی بدهد ولی او قبول نکرد و بلند شد لباس پوشید و گفت خودم باید بروم.

مشغول نگهبانی بود که پاسداری تازه‌وارد آمد که محمد را نمی‌شناخت، آمد پیش او و پرسید جهان‌آرا کیه؟ محمد گفت او هم یک بسیجی مثل شما و آن جوان هم گفته بود نه بابا؛ او کسی است که توانسته در برابر عراقی‌ها بایستد.

فردای آن شب، آن پاسدار می‌خواست برود مرخصی. گفتند باید برگه‌ات را ببری مسئول اینجا امضاء کند و او هم رفت تا رسید به جهان‌آرا؛ گفت آقای جهان‌آرا ببخشید دیشب شما را نشناختم، تو خود جهان‌آرا بودی و نگفتی. محمد به او گفت من که گفتم جهان‌آرا کیه؛ گفتم که بین تو و جهان‌آرا هیچ فرقی نیست و الان هم می بینی که بین من و تو فرقی نیست."

"آقای [محسن] رضایی می‌گوید وقتی در اتاق جنگ می‌نشستیم، صد تا افسر ارشد بود و هر کسی درباره جنگ حرفی می‌زد، یکی دیگر حرفی دیگر می‌زد اما وقتی جهان‌آرا حرف می‌زد، هیچ‌کس حرفی نمی‌زد و همه نظر او را می‌پذیرفتند."

آقای [احمدرضا] درویش که درباره خرمشهر فیلم ساخته، می‌‌گوید برای کاری به لندن سفر کرده بود که BBC از من پرسید چطور ارتش عراق که قرار بوده ظرف سه روز به تهران برسد، در دروازه خرمشهر زمین گیر شد؟ مگر نیروهای خرمشهر چقدر بودند؟

آقای درویش جواب داده بود دو سه هزار نفر بیشتر نبودند اما جوانان فداکاری بودند؛ آنها پرسیده بودند فرمانده این نیروها که بود که آقای درویش گفته بود "شهید محمد جهان‌آرا" که وقتی آنها پرسیدند جهان‌آرا که بود، آقای درویش گفته بود پاریس با آن همه توان نظامی و قدرت ۵ روز در برابر آلمان و کویت ۷ ساعت در برابر عراق مقاومت کرد اما جهان‌آرا کسی بود که با تعدادی نیروی فداکار بدون سلاح و تجهیزات کافی ۴۵ روز شهر را در برابر ارتش تا بن دندان مسلح عراق نگه‌ داشت و واقعا شهدای خرمشهر بر گردن تمام مردم ایران حق دارند."

منبع : خبرگذاری فارس